داستانهای فندق و مامان بزرگش..
پسرم سلام الان خوابیدی و مامانی وقت کرده این پست رو سریع بنویسه..از وقتی از بیمارستان مرخص شدیم اومدیم خونه ی مامان فرشته و گفته که تا ٤٠ نباید تنها باشی و ما رو نگه داشت..
تو به مامانی عادت کردی و هر روز بیشتر وابستش میشی.حتی شبها باهاش میخوابی..الان چند روزه که حاجی بابا پدر بزرگ من فوت کرده و مامان شبها هم منزل اونا میمونه و تو با من و بابا پیمان میمونی..از بس که وابسته ی مامان فرشته شدی شبها بیتابی میکنی وروزها هم همینطور
امروز دلدرد داشتی و بیقراری میکردی من زنگ زدم مامانم اومد و تو را اروم کرد همینطوری شوکه شدم ..اون مادر بزرگه پسرم و من مامان هستماااا به خدااا..
حمام هم رفتید با هم ..
دوستت دارم دلیل بودنم..پارسای من//
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


داستانهای فندق و مامان بزرگش..
