.خونه زندگی من..پارسا...خونه زندگی من..پارسا..، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره

فندق برفی

تولد مامان سپیده..

سلام مامانی جونم امروز تولدمه 24 سالم تموم شد وارد 25 میشم..امروز همه منو غافلگیر کردن همه زنگ زدن تبریک گفتن خالم مینا مهسا زن داییم خاله مامانم .خلاصه جونم واست بگه مادرت پیر شد نه مامانی شوخی کردم تازه با به دنیا اومدن شما من جوان هم میشم..بزرگ هم شدم..خونه زندگیم... ...
4 اسفند 1391

بارداری...

خاطرات بارداری من زیاده ولی این پسر خوسولوم برای من وقت نمیزاره بنویسم ولی ٨ ماه اول بارداری یه طرف اون یه ماه اخر برای من یک سال گذشت..اون یه هفته ی اخرو که نگو نپرس دوران بارداری همش خاطرس. پسرم شما یه دو روزی توی شکم مامانی حرکت نداشتی من روز سوم گریه میکردم گوله گوله رفتم سونوگرافی دکت یه حرفی زد که مامانیت شوکه شد بابا پیمان هم منو نگاه میکرد فقط ..دکتر گفت بچه قهر کردههههههههههههه من باور نمیکردم که قهری با من و پشتت رو کرده بودی به ما..خلاصه اومدیم با بابایی خونه و من همش باهات صحبت میکردم تا با من اشتی کنی اگه یادت باشه جوجویی.دوستت دارم یه عالمههههه. ...
4 اسفند 1391

فندق..

 سلام پسرم تاج سرم..پارسا میدونم وقتی یه کم بزرگ بشی میخوای از خودت بپرسی مامانم برای چی به من میگه فندق..   حالا میخوام برات توضیح بدم..وقتی به دنیا اومدی همه میگفتن وااااای عزیزم چه کوچولوس..نازی..ولی خیلی بامزه بودی به خاطر همین منو بابا پیمان تصمیم گرفتیم به پارسای شیر و  شکر بگیم فندق...     هورررررااااا... و        چون فصل زمستون هم بود شدیییی..    فندق برفی                             &n...
4 اسفند 1391

بردیا پسر عمه..

مامانی اینم بردیا پسر خوشکل عمه نداااا و دوست جون جونی تو..اخه بردیا عاشقته پارسا..وقته میان پیشت همش میخواد بیا باهات صحبت کنه..   شما هم دوسش داری مامی جونم.. ...
2 اسفند 1391

داستانهای فندق و مامان بزرگش..

پسرم سلام الان خوابیدی و مامانی وقت کرده این پست رو سریع بنویسه..از وقتی از بیمارستان مرخص  شدیم اومدیم خونه ی مامان فرشته و گفته که تا ٤٠ نباید تنها باشی و ما رو نگه داشت.. تو به مامانی عادت کردی و هر روز بیشتر وابستش میشی.حتی شبها باهاش میخوابی..الان چند روزه که حاجی بابا پدر بزرگ من فوت کرده و مامان شبها هم منزل اونا میمونه و تو با من و بابا پیمان میمونی..از بس که وابسته ی مامان فرشته شدی شبها بیتابی میکنی وروزها هم همینطور امروز دلدرد داشتی و بیقراری میکردی من زنگ زدم مامانم اومد و تو را اروم کرد همینطوری شوکه شدم ..اون مادر بزرگه پسرم و من مامان هستماااا به خدااا.. حمام هم رفتید با هم .. دوستت دارم دلیل بودنم..پارسای ...
2 اسفند 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فندق برفی می باشد