بارداری...

خاطرات بارداری من زیاده ولی این پسر خوسولوم برای من وقت نمیزاره بنویسم ولی ٨ ماه اول بارداری یه طرف اون یه ماه اخر برای من یک سال گذشت..اون یه هفته ی اخرو که نگو نپرس
دوران بارداری همش خاطرس. پسرم شما یه دو روزی توی شکم مامانی حرکت نداشتی من روز سوم گریه میکردم گوله گوله
رفتم سونوگرافی دکت یه حرفی زد که مامانیت شوکه شد بابا پیمان هم منو نگاه میکرد فقط ..دکتر گفت بچه قهر کردههههههههههههه
من باور نمیکردم که قهری با من و پشتت رو کرده بودی به ما..خلاصه اومدیم با بابایی خونه و من همش باهات صحبت میکردم تا با من اشتی کنی اگه یادت باشه جوجویی.دوستت دارم یه عالمههههه.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


بارداری...
