خاطره ای از بارداریم...
سلام قند عسل من..اومدم تا یه خاطره از زمانی که شما توووو شیمکم بودی رو بنویسم. آخه امشب یادش افتاده بودیم با بابایی خندمون گرفته بود..
یه شب من هوس ماهی کرده بودم زیاااااد..درست کردن ماهی چون سخت نبود خودم رفتم درست کنم..
وسط های سرخ شدن ماهی بود که حالم یه کم بد شد..فشارم افتاد پایین..
بابا پیمان با اعتماد ب نفس کامل ب من گفت من سرخ میکنم تو استراحت کن..منم که داشت دلم برای ماهی پر میکشید منتظر وایستادم ..تووووی این فکرا بودم که دیدم چه بوووی بدی یهو بلند شد..
بلهههههههه...ماهی سوخته بود و من هم سعی در این داشتم که گیس های پدرت رو بکنم!!!!!!!!!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


خاطره ای از بارداریم...
