روزهای اساس کشی..
سلام پسرم قند عسلم شیرو شکرم دردات ب سرم ..دیروز اساس کشی کردیم مامان جونم.![]()
ولی هنوز کامل وسایلامون رو نچیدیم.. چون خیلی بابا پیمان و مامان فرشته کار انجام دادن. من و تو هم شب رفتیم موندیم خونه عمو سامان اینا ومیخواستیم دیر وقت برگردیم بیاییم خونه که زن عمو اینا
نگذاشتن ما بریم. خلاصه این که من و پسرم پارسا اولین بارو اولین شبی بود که تنها جایی موندیم.بدون
بابایی.
بابا پیمان یه سر اومد دنبالمون و با عمو اینا رفتیم خونه رو یه سری بزنیم از اونجا هم اومدیم خونه مامان فرشته اینا تا ایشالا خونه چیده بشه و ما برگردیم خونه ی خودمون ب امید خدا..ولی وقتی یه سر رفتیم اونجا مامانی وقتی تو رو دید انگار سرشار از انرژی شد.دلش نمیخواست تو رو بده بغل من .داشت برات ضعف میکرد جوجم..شب هم مهمون اومد خونه ی مامانی اینا ولی یه کم نشستن و رفتن چون دیر وقت هم بود.زن عمو سوسن اینا اومده بودن.ب امید خدا تووووووووی این چند روزه میریم منزل خودمون.ولی 26 این ماه
واکسن داری که فکر کنم یه دو روزی دوباره مهمون مامانی اینا میشییییم..دوستت دارم شیر کاکائوی
من..بوووووووووووس گنده ی گنده..
![]()


روزهای اساس کشی..
