سلام پسرم قند عسلم شیرو شکرم دردات ب سرم .. دیروز اساس کشی کردیم مامان جونم. ولی هنوز کامل وسایلامون رو نچیدیم.. چون خیلی بابا پیمان و مامان فرشته کار انجام دادن. من و تو هم شب رفتیم موندیم خونه عمو سامان اینا ومیخواستیم دیر وقت برگردیم بیاییم خونه که زن عمو اینا نگذاشتن ما بریم. خلاصه این که من و پسرم پارسا اولین بارو اولین شبی بود که تنها جایی موندیم. بدون بابایی. بابا پیمان یه سر اومد دنبالمون و با عمو اینا رفتیم خونه رو یه سری بزنیم از اونجا هم اومدیم خونه مامان فرشته اینا تا ایشالا خونه چیده بشه و ما برگردیم خونه ی خودمون ب امید خدا..ولی وقتی یه سر رفتیم اونجا مامانی وقتی تو رو دید انگار سرشار از انرژی شد.دلش نمیخوا...